خدایا شکرت
خدا یا خیلی شکرت
میام با یه پست مفصل
سلام سلام صد تا سلام اومدم که پست رو تکمیل کنم برای جشن تولد امیر مهدی جونم نفسم ماجرا داشتیم عرض شود که:
آخرای ماه رمضون بود و داشتیم به 2 مرداد (روز تولد نفس مامان) نزدیک میشدیم چه ذوق و شوقی داشتم چه برنامه هایی که تو سرم نبود چقدر برنامه ریزی کرده بودم ولی خوب نشد کاریش هم نمیشد کرد تو ذوقی خوردم بد جوری نشد برا پسرم تولد بگیرم با خودم گفتم عیبی نداره یه چند روز اونور تر که ایرادی نداره چند روزی با تاخیر میگیرم ولی بازم نشد شاید خواست خدا بود هی برنامه میچیدم هی خراب میشد قرار بود تم جوجه طلایی رو برا تولد پسرم انتخاب کنیم به خاله طیبه همه سفارشات رو داده بودم که کمکم کنه و به مامان علی( خاله مرضیه) هم گفته بودم خبرش میکنم که کی تم رو برام درست کنه ولی خوب قسمت نبود فقط تونستم پسری رو ببرم آتلیه و ازش عکس بگیرم اتفاقای زیادی افتاد
بعضیی از اتفاقا رو فقط میگم و بعضی هم اینجا جاش نیست همون روزی که رفتیم برا روز جشن واسه گل پسری لباس بگیریم باد تندی بود همین که وارد مغازه شدیم تابلویی که مربوط میشد به مطب یه دکتر پشت سرمون افتاد زمین و با یه پژو برخورد کرد و بیچاره ماشینش داخون شد من اون لحظه فقط خدا روشکر میکردم که خوب شد ما وارد مغازه شدیم وگرنه خدا میدونست چه بلایی سرمون میومد
یه روز که خونه بودیم و گل پسری تو آشپزخونه پیشم بود من خسته شدم خواستم برم رو مبل بشینم که یه دفعه کف پام سوخت پامو که ور داشتم دیدم یه ذغال در حال سوختن رو فرشه وقتی نگاه کردم دیدم چند تا دیگه هم هست و فرش من داشت همینجورئ میسخوت مبل رو که نگاه کردم دیدم مبل هم داره میسوزه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پسری رو بزارم تو اتاق که نیاد طرف ذغالها بابایی هم خونه نبود و فقط تونستم با یه قاشق و کاسه ذغال ها رو که داشتن فرش و مبل بیچاره منو میسوزوندن رو جمع کنم که البته کار از کار گذشته بود و فرش داغون شد این ذغالها هم از تراس همسایه بالایی که برای غلیون آماده میکرده ( ولی خودش میگفت برای اسپند بوده
) افتاده بود تو خونه ما البته میخواست واسم فرش و میل بگیره ولی من به شکرانه اینکه پسرم چهار دست و پا نرفته رو ذغالها و خدایی نکرده چیزی سرش بیاد از اون آقا گذشت کردم یکی دیگه از اتفاقای بد این بود که آب داغ ریخت روی پای خاله اعظم و بیچاره خیلی عمقی پاش سوخت و تا یک ماه هر روز باید میرفت دکتر که پانسمان کنن واسش
یکی دیگه از اتفاقای خیلی بد این بود که پسرم یبوست شدید گرفت و نزدیک بود بخاطرش بواسر هم در بیاره که البته خدا روشکر با داروایی که دکتر کرد جمشیدی بهمون داد حالا پسرم خیلی بهتره خلاصه کنم اتفاقای جور واجور زیاد بود و نمیشه همه رو بگم فقط خواست خدا این بود من نتونم سر وقت برای پسرم جشن بگیرم
تا اینکه پسرم دندون در آورد با خودم گفتم خوب یه جشن دندونی واسه پسرم میگیریم ولی بازم نشد جشن بگیرم خیلی ناراحت شدم داشت اشکم در میومد هی خواستم واسش آش بپزم هی نشد منم کلا دیگه منصرف شدم تقریبا شهریور دیگه همه مشکلا و اتفافا تموم شد چهارشنبه 11 شهریور حقوق دو ماه رو با هم بهم دادن پولی خوبی دستم اومد پیش خودم گفتم خوب فردا یه آش دندونی برا پسرم درست میکنم به مامان بابایی گفتم اونم گفت وسایل رو بیار خودم درست میکنم بعداز ظهر چهارشنبه با بابایی رفتیم وسایل اش رو بیاریم یه هویی تصمیم گرفتیم فرداش که آش درست میکنیم جشن دندونی هم بگیریم و کارهای یه هویی چی از آب در میان تند تند رفتیم کیک سفارش بدیم هر قنادی که رفتیم گفتن برا فردا نمیتونیم آماده کنیم مگه اینکه کیک آماده ببرین تصمیم گرفتیم خودمون کیک بپزیم وسیله ها رو گرفتیم همه رو که خرید کردیم بابایی تصمیم گرفت ناهار بده خیلی تند تند کارامون رو ردیف کردیم زحمت تزئینات رو هم انداختیم پای خاله طیبه و کیک رو هم جواد تزئین کرد که عکساشو میذارم و خدا رو هزار مرتبه شکر یه جشن که من راضی بودم برا پسرم گرفتیم
عکسای آتلیه دقیقا روز چهارشنبه آماده شد






فرشته قشنگم 














ناهار عجله ای که خونواده بابایی و دایی و بابابزرگ بابایی رو دعوت کردیم

آش دندونی پسرم که زحمتش رو مامان بابایی کشید


تزئیناتی که خاله طیبه انجام داد



کیک جشن دندونی که من راضی بودم تزئینش رو عمو جواد انجام داد

اینم پسر گل من که اون روز خیلی گریه کرد و نق زد

کوچکترین مهمون ما عماد رضا که دوقولوی آیسا میشه و آیسا پیش مامان جا موند

عسل خانم آبجی دوقولوها که خاله طیبه رو صورتشون نقاشی کشیده

محمد رضا بازم خاله طیبه رو صورتش نقاشی کشیده

گل پسر اخموی من

بازم دست خاله طیبه درد نکنه


و اما روز مهمونی بعد اینکه همه مهمونا رفتن پسرم تونست اولین گامهاشو برداره البته پسری قبلش فقط در حد سه قدم میتونست بزاره ولی حالا خیلی بیشتر راه میره هورا 
![]()
![]()
![]()
کادوهایی که برا پسرم جمع شد صدرا پسر خاله یه ماشین آتش نشونی آورده بود بعدا عکساشون میزارم
خاله بابایی و مامانم وخاله طیبه وخاله لیلی و زن دایی شیما و دایی بابایی و خاله زهره کادواشون نقدی بود خاله اعظم یه ماشین آتش نشونی عمه زهرا یه ماشین لوکس و مامان بابایی یه ساز و زن دایی زهره هم یه دست لباس و من و بابایی یه دست لباس و یه ماشین برات گرفتیم

اینم ماشین کادوی من و بابایی

و اما دیشب زمین خوردی و متاسفانه لبت ورم کرد
از کارای گل پسرم بگم که همه رو نوشتم و میام این پست رو تکمیل میکنم
و اما کارایی که پسرم انجام میده
پسرم عاشق پریز برقه و دوست داره مدام دکمه برق رو خاموش و روشن کنه

عاشق جارو هر نوعی که باشه میخواد جارو برقی باشه یا نبتن یا جارو دستی تمیز کردن رو دوست داره گاهی هم دستمال دستش میگیره و برام دستکال میکشه (تو تمیز کردن خونه بهم کمک میکنه(امیدوارم ادامه داشته باشه
))
وقتی کار بدی انجام میده و بهش میگم این کارو نکن دیگه اون کارو انجام نمیده و با نگاه مظلومانه ای بهم نگاه میکنه که یعنی اجازه بده این کارو بکنم
شعر تاب تاب عباسی رو میخونه با ریتم خودش البته نا مفهوم
تو ماشین که میشینیم دستمو میگیره میکشه سمت ضبط ماشین اگه روش کنم که هیچی اگه نه خودش آواز میخونه معلوم هم نیست چی میگه ولی ریتم آواز خوندنش خیلی قشنگه
وقتی میگم بوس بفرس واسم بوس میفرسته وقتی هم میگم یه بوس بده لپاشو میاره جلو وقتی هم میگم بوسم کن لباشو جمع میکنه و بوس میکنه
موقع غذا خوردن میگه به به
صبح که پا میشه دستشو بلند میکنه و میگه سا یعنی سلام
عاشق شونه و برس
کنترل رو به تلوزیون میگیره یعنی من دارم کانال عوض میکنم
عاشق تیزر تبلیغاتی لوسی تیزر برنامه کودک شبکه پویاست روزی هزار بار از رو گشی من نگاه میکنه
عاشق گوشی و تب لت و لب تاب و هر چیز دیجیتالی
گوشی رو دستش میگره و الکی حرف میزنه معلوم نیست چی میگه فقط کلمه الو و سا (سلام) معلومه
در شیشه شیر و شیر خشکش رو مینده اگه باز باشن
وقتی میگم چشمات کو با دست به چشماش اشاره میکنه میگم پاهات کو میزنه رو پا و میگه اتل اتل
واسه عروسکش لالایی میخونه و پستونک رو میذازه دهن عروسکش
در گاز رو باز میکنه و میشینه رو در گاز اینم یه نوع سرگرمی برا پسری
عوضش اصلا اسباب بازیاشو دوست نداره مگه اینکه کسی با اسباب بازیش بازی کنه
بریم سر وقت عکس
اوایل اه رفتن پسری

بعضی از شیطنت های پسری


اینجا میخواست بره رو مبل و گوشی رو از شارژ در بیاره

اینجا در حال دالی بازی کردن

اینجا رفتیم خوران ایوان خیلی جای خوبی بود حیف پسری خیلی اذیت کرد همش میخواست تو آب باشه و نق میزد منو از آب در نیارین آب هم که آب یخ بود

بالاخره خسته شد و خوابش برد

بیخودی نیست میگم خونمون بام ایلام ببینین موقع باران اون قسمتهایی که مثل دود اومده پایین فقط اون قسمت داشت بارون میومد بقیه جا بارون نبود و فقط ابر بود

اینجام به مناسبت سالگرد ازدواجمون کیک پختم قیافه نداشت ولی خیلی خوشمزه بود




خدایا شکرت 




